|
" به نام خداوند مهربان من "
" هر کسی را سر چیزی و تمنای کسی است
ما به غیر از تو نداريم تمنای دگر "
****
سوار تاکسی بودم ..یه جا کار داشتم و دیگه ماشین سوار نشدم و تاکسی
سوار شدم ..از قضا چند روز بعد سر تاکسی سوار شدن همون راننده بود .یه چند
باری تکرار شد و اون مرد هم منو می شناخت دیگه .حتی گاهی میخواست پول هم
ازم نگیره . تا اینکه یه روز در حین رانندگی بهم گفت : حامد متولد چه سالی
هستی ؟ حس ششمم یه چیزی در گوشم آروم گفت ..اما توجهی نکردم و گفتم سال 64
.اینو که گفتم خوشحال شد و گفت چه خوب . سیمین منم متولد 68 هستش !!!! با
تعجب نگاهش کردم .حسم گفت دیدی گفتم ؟ از ذهنم گذشت خواستگاری اینطوری
ندیده بودم . دیگه از اون روز به بعد خدا کمکم می کرد تا سوار ماشین اون
راننده نشم و گاهی مسیر دیگه ای برای رفتنم انتخاب می کردم . اما خیلی تعجب
کردم ..غزال تو زندگی من بود و
اون وقت .........
****
از این آبمیوه فروشی ها که بستنی هم می فروشند و شبیه اتاقکه کنار
خیابون خونه بابا اینا هستش . یه بار اومدم برم از اونجا میلک شیک توت
فرنگی بگیرم که فروشنده اش سفارش منو پذیرفت ..چند لحظه بعد وقتی سفارشم
آماده شد خواستم لیوانو بردارم که اون یکی فروشنده اش سفارشمو داد و کنار
دستش یه ورق بود ..با عصبانیت گفتم این چیه ؟ اونم ترسید و گفت هیچی ..
غزال تو زندگی من بود و اون وقت .........
****
" قصه عشق من آوازه به افلاک رساند
همچو حسن تو که صد فتنه در آفاق فکند "
****
ستاره 1 - اصلا بحث تعریف نیست .. نه ؛ نمیخوام بگم چهره ام
این طور اون
طور ..نه اصلا بحث این نیست ..خیلی اتفاقی پیش اومده و نمیگم من جذابم .نه
اصلا .هر کسی برای هر چهره ای یه نظری داره ..یه چهره رو صد نظر براش پیدا
میشه . یکی میگه آره فلانی زیباست ..یکی میگه بد نیست ..یکی میگه قابل
تحمله و یکی میگه نه من خوشم نیومد . پس نتیجه می گیریم سلیقه ها متفاوته
تو هر چیزی ..میخوام بگم که غزال تو زندگی من هست اما بعضی مواقع یه
رفتارهایی از بعضی ها باعث میشه برخورد آدم عوض شه ..تو یک کلام : غزال تو
زندگی من هست ..
****
گاه ستاره ها که شب ها پا به سرزمین خیال می گذارند ، کنار پنجره می
ایستم و بیرون را تماشا می کنم .به ستاره هایی که گاه پنهانی و به دور از
چشم مردمان نگاهشان می کنم و حرف می زنم . گاه حتی از آنها می خواهم که
برای وصال ما با هم دعا کنند . گاه وقتی به ماه نگاه می کنم تک بیتی هایی
به سراغم می آید که واژه ای فراتر از ماه نسبت به تو می دهد .
گاه در یک هیاهوی ساده زندگی فریادهای بی صدایی شنیده می شود . گاه فکر
در شب و روز مشغول به توست و دل دست دعا می گیرد . این عیب نیست و این
واسوخت و شکوه نامه نیست .من هنوز به امید زیبایی امیدوارم . دنیای
زیباییست دنیای دعای وصال تو را از خداوند مهربان خواستن .دید زیباییست دید
آن کس که در پس از تاریکی فهمید دنیای روشنی وجود دارد
روزها را با یاد تو سپری می کنم و شب ها ، گاه شب ها به یادت قلمی بر
دست می گیرم و بر کاغذی وصف تو می نشانم و گاه در این قلعه نظاره گر آن دل
نوشته ها هستم ..
گاه می اندیشم به قطار مرگ ، به همان قطاری که برای سوار شدنش آماده
بودم . به آن قطاری که در آمدن تاخیر داشت و من در دل آرزو می کرد موانع
رفع شود و آن قطار با سوت خود از پشت کوهساران به من برسد و من سوار شوم
.منی که به هیچ چیز تعلق نداشتم ..
اما وقتی تو در زندگی من به معنای راستین در زندگی ام به خواست خدا آمدی
؛ دیگر از فکر کردن به آن قطار هم منصرف شدم . دیگر از سوار شدن پشیمان
شدم . آن قطار را چندین بار جلوی چشمانم دیدم و دیدم که مرگ به سراغم قصد
آمدن داشت و دیدم که خداوند همیشه مهربان حتی نگذاشت من خراشی ببینم .
نگذاشت من قدمی ناشایست بردارم تا آن حادثه ها رخ ندهند . من از خداوند
بی نهایت سپاس گذارم .گاه همه این ها از فکر من می گذرد . گاه به این می
اندیشم در راه رسیدن به تو سوختن عین پروانه شدن است و پروانه شدن عین
تکاملی و تکاملی وصال با توست . پس در این راه سوختن معنا ندارد و عین
معنادار بودن تک تک واژه ها و هجاها هست و آیا تو می دانی که واژه ها چه
زمان فریاد می کنند ؟ من می دانم .
من می دانم و روزی به تو خواهم گفت انشاالله . من روزی که انشاالله هم
دیر نیست ، به تو این شعرها و کلمات را می گویم . من حتی راز بیشتر جملات
را می دانم و به تو خواهم گفت . من حتی فهمیدم راز شب آسمان را . کم راه
نرفتم تا این ها را فهمیدم . راه ها را گر چه طی کردم اما همه به امید رسیدن است .
روزها و شب ها می گذرد . گاه کاغذ را در انتظار یک خط نوشتن می
بینم و
گاه حسرت کشیدن کتاب شعر را به عین نظاره گر هستم . گاه کاغذ را از دلتنگی
بیرون می کشم و دست نوازش بر سر کتاب شعر هم می کشم . چرخش ایام است ، می
گذرد اما دمی یاد تو از خیال من فراموش نشد و امید رسیدن به تو سبب نقاشی
های زیادی از تصاویر آینده شد .
از گذشته تا کنون هر برگی نوشتم ، دیگر بس باشد . بهتر است همین طور که در حال زندگی می کنم از آینده سخن بگویم .
یا در همین حال ؛ حال را در نظر بگیرم . این روزها بعی اوقات ساعت از کفم
خارج است ؛ گاه برایت فقط می نویسم و گاه چون فردی آرام مقابل ساختمان تو
می ایستم و به آسمان تماشا کردن مشغول می گردم . چه صفایی دارد وقتی باد
خنک می وزد .
قلم را که از بس نوشتن بوی گل سرخ گرفته بر دست می گیرم و باز
می نویسم و می نویسم و می نویسم ..از نوشتن که خسته نمیشود این قلم .از
فکر کردن که خسته نمیشود این فکر . گاه فکر این دارم که بر برم نقاشی ؛ مثل
دوران نوجوانی ام منظره دریایی بکشم و به آبی آن بیاندیشم . درختهای کنار
دریا ..خورشید در حال درخشش و چندین پرنده اساطیری ..مدت زیادیست که در
اندیشه چون رویاهای دیگرم غرقم .
گاه بارها و بارها که واژه ها را به توصیفت صف کردم ، احساس
این داشتم متن بعدی ام چگونه می تواند باشد ؟ گاه حس می کردم دیگر شاید
نتوانم بنویسم اما واژه ها بعد لحظه ای استراحت باز به صفحه کاغذ رو می
آورند و سبقت می گیرند تا برای نگارش یک نوشتن جدید همه در کنار همدیگر
باشند .من این احساس را بارها و بارها تجربه کرده ام .
گاه فقط باید نوشت و با نسیمی از سر کوی به خاطره ها پر کشید . گاه باید به امید وصال ، به خوبی
ها دست پیدا کرد و از دل شکستن ها پرهیز کرد . گاه و گاه و گاه . شاید
زندگی ما همه سرشار از گاه گفتن های گاه زمانی باشد ..شاید هم زندگی در
شایدها هم خلاصه شود اما هر چه هست شاید گاه بتوان در اوج ایستادن به حس
خوب پرواز رسید .
هر وقت تو را می بینم ، واژه ها را می بینم که مرا در حیرتی می بینند و همگان در مقابل چشمهایم رو به نوشتن می آورند .
مگر می شود واژه ای فریاد زند ؟ مگر می شود در حین نوشتن صدای ستاره ها را
شنید ؟ مگر می شود با تک تک رنگ های رنگین کمان ، رنگی بر زندگی زد ؟ مگر
می شود دریای طوفانی را آرام گفت و مگر می شود گل ها را با آوایی به دشتی
از اقاقی بخوانی ؟ آری همه اینها به کمک خدا میسر می شود و لحظه ای تردید
نکن که خدا با ماست .
گاه شاعرهایی در صدد آمدن گفتن واسوخت هستند . گاه بعضی قافیه
را بر عکس می سازند . اما من واژه ها را همراه دریا به کمک خداوند توانا به
سوی تو راهنمایی می کنم .
وقتی می نویسم ؛ احساس می کنم ستاره ها پر نورتر از همیشه و ماه نمایان تر از هر شب هست .
حس می کنم در دنیای واژه هایی هستم که هر کدامشان به نحوی و به جوری وصفت
را به سمع همگاه می رسانند . دنیای واژه ها را از کودکی می شناختم .
از کودکی وقتی تازه دنیای اطرافم را می شناختم دوستی مرا تشویق
به قلم بر دست گرفتن کرد . نیرویی مرا بر کنار کاغذی سپید نشاند و من
دنیای واژه ها را همان روز در کاغذ یافتم . 8 یا 9 سالم بود اما واژه ها را
از بهترین دوستانم یافتم و دیگر با آنها خود را مشغول می ساختم ..
آن قدر به سمت واژه ها رفتم که در وقت شادی و ناراحتی دوری شان
را تحمل می کردم و قدم در راه بی پایان این دنیا می گذاشتم . از این پیشتر
متنی نوشتم با نام قدم در سرزمین مردگان ولی دیگر نمیخواهم و دوست ندارم
به آن روزها و شب ها برگردم . من با واژه ها ؛ هر روز و هر شب دعا میخوانیم
.
چونان که برای تو نوشتیم و برایت گفتیم و خواندیم . من موضوع
را به تو می گویم . من خواهانم وصال با تو هستم و این را خداوند هر روز و
هر شب نظاره گر بود و هست ..دوستان برای ما دعا می خوانند و من از آنها
سپاس گذاری می کنم .
نبرد مرغ دلم یک زمان تو را از یاد
به هر دیار گذشت و به هر دیار نشست
آری خوش گفت این شاعر که مرغ دل که اسیر شده ، دیگر نه خیال
پرواز دارد نه خیال فراموشی و نه خیال نگاه حتی به دیگری و حتی کوتاه . این
مرغ دل همچنان در مراحل طلب است و می داند که باید به خدایش ایمان و توکل
داشته باشد .
شب ها وقتی چشمها در بستر خویش بسته اند و هر کس به خواب عمیقی
فرو رفته ، من بیدارم . گاه بیدارم و می نویسم . می نویسم از نوشتنی ها ،
از گفتنی ها ..از روشنی ها و از شبهای سحر بودن .
اینک من حاضر بر سر کوی تو هستم و دست دعا دارم و در انتظار
قطارم . نه آن قطار سیاه در هوای مه و غبار آلود ، بلکه دست بر دعا دارم تا
به تو که مسیر قطار خوشبختی هاست ؛ برسم . من به زندگی زیبایی ، مسیر
افکارم را راهنمایی می سازم ، من شکوفه های بهاری را حتی در سردترین روزهای
سال ، باشد پاییز و باشد زمستان ، می پاشم .
من نور ماه را به جهان می رسانم ، وقتی خداوندمان روز وصال ما
را تعین کند . ستاره ها را جمع می کنم و در کهکشان راه شیری ، راه بر راه ،
گل سرخ به جنبه تزئین می گذارم و فریاد سپاس از خداوند را می کشم . گر چه
این روزها ، سریع چون سمندی در حال گذر است اما بی یاد تو حتی ثانیه از جا
تکان نمی خورد و حرکت نمی کند .
آری ؛ دقایق و ثانیه ها و ساعت ها ، یاد تو را می شمارند . روز وصال با تو ، روز پرواز واژه هاست .
روز دیدار تو ، روز خنده واژه هاست . روز آمدن تو از بزرگ ترین روزها و
شادی هاست . روزی که سجده شکر آن واجب است . روزی که فقط خدا می داند چه
بزرگ است .
روزی که حتی شب آن چون خورشید و شاید فراتر از نور آفتاب باشد .
حتی خورشید پیش ماه می ماند . شگفت است ، اما هست . عجب است اما هست . یاد
تو همه جا هست ، حتی آن زمانی که سر کلاس استادان با شاگردان خویش مشغول
حرف زدن و یا گویای مطالب نغز و طنز با یکدیگر هستند ..
حتی آن زمانی که استاد پای تخته ایستاده و درس خود را آغاز می
کند ، من پر می گیرم و چون کبوتری سپید بال به خیالات پر می کشم و گاه بر
خطی از جزوه ها ، نام و یاد تو را حک می کنم .
می نویسم غزال ، و کم کم سر و کله واژه ها و هجاها پیدا می شود
و کلمه غزال را به دنیایی از نثر همراهی می سازند . و همان نثر را به
کنگره از کنگره قلعه سحرآمیزی که رازش ، تبسم زیبای توست می آویزم و تا
روزی که خدا خواست به اینجا سر بزنی .
پرچم برافراشته شده نام خودت را ببینی و یک یک کنگره ها را
نظاره کنی و بخوانی و بدانی . قاصدک های قلعه را ببینی چگونه مهربانانه
رفتار کردند و رفتار می کنند و دعای وصال ما با هم را کردند و می کنند .
ببینی با یاری خدا چقدر نوشتم ، چقدر امیدوارانه نوشتم .چقدر واژه ها را با
نور امیدی که خدا بر سر من به عنوان لطف بی کرانش ، نهاد ، همان نور امید
وصال با تو ، ترتیب دادم و به کنگره آویختم .
گاه وقتی دلتنگ و دل گرفته می شدم ، به بلندترین پرچم قلعه که
نام " الله " بود نگاه می انداختم و از او یاری می جستم . بی یاری خدا ،
حتی قدرت قلم بر دست گرفتن نبود .
غزال ؛ حالا که واژه ها را در کنار هم مرتب می سازم ، خدا شاهد
است که ابتدا آن ها را به آسمان هدایت می کنم و بعد در گوش تک تک آنها ؛
نجواهایی در روز و شب کرده ام . نجواهایی از جنس سحر ، زیبا مثل بهار ، آبی
مثل دریا ، گوش نواز چون صدای ملایم دریا که از بچگی از صدای آن خوشم می
آمد .
غزال ؛ من همان شبگردی هستمکه سالها با شب می زیست اما شبگرد نبود .
همان شبگردی بودم که با نی نامه مولانا هیچ تفاوتی نداشت ؛ همان شبگردی
بودم که ستاره ها را دوست داشت اما راه و رسم ستاره چینی بلد نبود . همان
شبگردی هستم که کوچه ها را بی هدف می گذشت و نمیدانست قصری که کنار خانه اش
هست ، بالاخره روزی محل اقامت آهویی می شود . شبگردی بودم که در سیاهی شب
گم شده بود و دیگر از او نام و نشانی جز سنگ سنگین قبر نمانده بود .
شبگردی بودم که نتوانسته بود جملات را در وصف شادی کنار هم ترتیب دهد . من اصلا آن روزها شبگرد نبودم ..شبگرد نبودم که .....
امما حالا هستم ..الان شبگرد تو
هستم و از اولین روز دیدارم با تو سه سال می گذرد و من دانستم باید خوب بود
و خوب ماند تا به انشاالله به وصل تو رسید .من الان شبگردی هستم که هر روز
دعای وصل با تو می کنم و شبگردی هستم گرچه ساده دل ، اما برای همیشه قلمش
را اول به خدا و ائمه اطهارش و بعد به تو تقدیم کرده . شبگردی هستم گرچه شب
گرد اما جنس سحر بودن را یافته ام و از خداوند با تو بودن را برای همیشه و همیشه خواسته ام ..
خداوندا مرا یاری
ده در این هوا و ممدی برسان تا پرواز کردن را با کمک آن کس که دوستش می
دارم بشناسم ..خداوندا باز عید رسید ..عید قربان و عید غدیر ..خدایا به حق
حضرت علی (ع) ؛ امام اول و اولین مرد مسلمان من و غزال را به وصال همدیگر
برسان ..
الهی آمین ..
ستاره 1 - فرا
رسیدن عید بزرگ قربان و عید سعید غدیر رو به اول به غزال و بعد قاصدک های
قلعه سحرآمیز و بعد همه مسلمانان تبریک و تهنیت عرض می کنم ..عیده و فرصت
خوبیه برای دعا کردن .. در نیایش ها و راز و نیازهاتون ؛ ما رو هم دعا کنید
..ممنون از شما
ستاره 2 - ازدواج
یکی از قاصدک های قلعه سحرآمیز و نامزدی یکی دیگه از قاصدک ها رو تبریک
میگم و امیدوارم در پناه خدا و امام زمانش (عج) زندگی خوبی رو داشته باشند
..
ستاره 3 - یکی از قاصدک های قلعه سحرآمیز به اسم آرمین (مدیر وبلاگ باشگاه هواداران حامد هاکان) لطفی کرد و برای من یه شعر رو سروده که براتون با اجازه خودش میذارم و ازش سپاس گذاری می کنم :
باز هم پيچيده در گوشم صدايت اي غزال
دفترم را سوخت ديگر شعله هايت اي غزال
ازدحامي از كلامت در وجودم جاري است
دفتر انديشه هايم بوريايت اي غزال
خوب مي دانم كه در زندان ذهنم مانده اي
باز خواهم كرد زنجير از دو پايت اي غزال
دوستت مي دارم اي تنهاترين همدرد من
در دلم جاويد خواهد ماند جايت اي غزال
نيمه شبها روح من محو تماشاي تو است
گوئيا خو كرده با روحم خدايت اي غزال
اين دل زنگاروش را با تو صيقل مي دهم
تا ابد آئينه خواهد شد برايت اي غزال
قلعه اي مي سازم از رنگ نگاه آسمان
قلعه اي كوچك كنار روستايت اي غزال
راز گونه، سحرآميز، عشق در آن جاري است
سِر آن پنهان درون خنده هايت اي غزال
تا ابد همسايه هاي يكدگر خواهيم ماند
كيست آن كس تا كند از من جدايت اي غزال
هر چه گفتم قطره اي از اشكهاي «حامد» است
خفته در ديوان «حامد» كيميايت اي غزال
|